|
With Hafez |
|
درد عشقی کشيده ام که مپرس
زهر هجری چشيده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزيده ام که مپرس |
| |
|
دلم جز مهر مهرويان طريقی بر نمی گيرد
ز هر در می دهم پندش وليکن درنمی گيرد
خدا را ای نصيحتگو حديث ساغر و می گو
که نقشی در خيال ما از اين خوشتر نمی گيرد |
| |
|
ای غايب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زير پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت |
| |
|
|
از سر کوی تو هر کو به سلامت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا
به تجمل بنشيند به جلالت برود |
| |
|
در
نظربازی ما بی خبران حيرانند
من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي
عشق داند که در اين دايره سرگردانند |
| |
|
My broken
heart’s sorrows are deep.
Painful, disturbed, broken my sleep.
If you don’t believe, send me your thoughts
And you will see how in sleep I weep. |
امشب ز غمت
میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرسـت
تا در نگرد که بیتو چون خواهم خفت |
| |
|